یار و رفیق نداره
یه روز گم کرد مدادش
حسن رسید به دادش
حسن به اون مداد داد.
با هم دیگه دوس شدن
در زندگی پیروز شدن
یار و رفیق نداره
یه روز گم کرد مدادش
حسن رسید به دادش
حسن به اون مداد داد.
با هم دیگه دوس شدن
در زندگی پیروز شدن
فرض۱:عمر کره زمین ۴میلیاردو ۶۰۰ میلیون ساله.
فرض ۲: عمر بشر قابل اعتنا، حداکثر ۱۰ هزار ساله.
فرض ۳: کره زمین در برابر عالم مانند یک ارزن است در میان اقانوس آرام.
حکم: ما نه تنها در این هستی قابل صرف نظر شدن هستیم، که صرف نظر شده ایم.به دیگر معنا، ما به معنی واقعی کلمه هیچ گهی نیستیم.
حالا برو بازم به خودت نگاه کن.
یه مدت که فکر کردم به این نتیجه رسیدم که این مرض به طرز جالبی اپیدمیه.
من هنوز نمیفهم که این هاشمی بعد از ربع قرن سوتی دادن، چطور روش میشه بازم حرف بزنه!
نمیفهمم چطور این محسن رضایی میتونه بازم تو این مملکت زندگی کنه و تازه مدعی باشه.
نمیفهمم چطور خاتمی هنوزم در حیطه های مختلف میتونه حرف بزنه!
آخه چطور ممکنه اون شمخانی مشنگ هنوزم استراتژیست نظام به شمار میاد؟
اون اصغرزاده.عبدی.ده نمکی.اون راستیایی که چپ شدن و اون چپایی که راست کردن؟
مال جونم تو موجود خیلی پرتی نیستی.مثل اینکه من خیلی گاگولم."رو" یکی از اساسی ترین خصوصیات فرهنگی ماست
داریم تو گهمرگی و گهمرهگی، زندگی که نه، تقلا میکنیم و با رذالت هرچه تمامتر میگیم «او هم عاشق شد، معتاد شد یا مثلاً دیوانه شد و از دست رفت.»
قسم به حلقهی دستِ حلقهشده،
قسم به اساماس موبایل سایلنت،
قسم به مرد؛ آنگاه که دروغ میگوید،
همهی شما کماکان سروته یه کرباس این.
و کسانی از ایشان تو را برای افزایش اعتمادبهنفس نداشتهشان میخواهند، چنان که تو نیز. پس بپرهیز از هر چه رابطهی کجبنیاد است. و بازگشت همهی شما به سوی من است. فافهم!
- اون موقع که زیبایی و گل و فلان رو به دختر و زن تشبیه می کردند، تو کجا بودی؟
اصلا نمیدونم چطوری این اتفاق افتاد.تا اینکه جعبه قرصای جدیدمو دیدم:
این دارو ممکن است باعث خواب آلودگی شود، لذا از انجام کارهایی که به هوشیاری کامل نیاز دارد خودداری فرمایید.
باید این نرگسو بندازیم تو سطل آشغال، از تو سطل آشغال یه دختر دیگه بیاریم!
دکتر جونم حالا برو عصاره ۸۶ جمع کن بیار ! فقط ۷ سالشه!
زیباترین انسانها، ساده اند و عمیق؛ درست نقطهی مقابل زنان، که پیچیده اند و سطحی...
و عشق زن است، درست نقطهی مقابل حقیقت.
امروز نماز جمعه بودم.چقدر خوب بود.امتحان کن
جدا از همه اون دلایل تخمی ای! که توی اون ذهن کثیف! و قوزبیتت! هست:ـ)،۲ تا دلیل خوب به نظرم اومد:
۱- وجود تو با وجود خدای من در تناقضه.مجبورم کمبود ایمانمو اینجوری جبران کنم!!
۲- دوست منی.مثل خانوادم.و وجودت!! برام مهمه.گه بودن تو اهانت به شعور منیه که ۱۰ ساله با تو رفیقم
۳- انسانی و برام مهمی.
۴- حرف دیگه ای ندارم بزنم.
۵-شاید هم به دلایل گوناگون دیگر!
اوج فیلمنامه: "حالا خودمونیم هانیه خانوم، این پسره چی داشت که....
اوچ کارگردانی: وقتی علی داشت با یه تکه نون قابلمه سوسیس و برمیداشت(کنار رودخونه و چادر و بقیه برویچ)
اگه کرمی داری یا اونو تو خودت از بین ببر یا حتما به صورت بالفعل درآرش در!
خودتو اذیت نکن.اگه به یه چیزی علاقه داری و فک میکنی دست یابی بهش خوب نیست، یا علاقتو سریعا از بین ببر یا بهش دست پیدا کن.تنشو تو خودت نگه ندار که از جای دیگه میزنه بیرون!
از بین بردن یه کرم در درون برمیگرده به چیزی که من بش میگم "وجود"!
موضوع یه خصوصیت ذاتیه.من بهش میگم رو.دیگر معصومین از آن به حیا هم اشاره کرده اند!"کسی که حیا نداشته باشه، دین نداره"
اس ام اس تو هنوز نگه داشتم .نه به این خاطر که خیلی برام سنگینه که میخواستم یه روزی دربارش بحث کنیم.
همون مطلب نهار و سنت حسنه و اینکه من(مینی) نمیتونم یه رابطه به شکل سالم ببینمو از عدم تکرارش تعجب نکنم!
تعجب کردم که چطور موجودی مثل "مال" میتونه به موجودی مثل "من" همچون حرفیو بزنه(جدیدا از مقایسه خودمو خودت معارف خدا درمیاد).نتیجه همون چیزیه که بالا گفتم."رو"
یادته یه بار دیگه هم اینو بت گفته بودم.البته اونوقت تنها هم نبودی و یکی مثل خودتم بود!! نمیدونم چطور انسان میتونه گذشتشو یادش بره و بعد .....
خیلی برام عجیبه هنور.یه وقتایی خیلی برام سخت بود.چندین بار این اتفاق برام افتاده.اینکه آدمی اینجوری رو داشته باشه و.....
فک میکنی چطور به این درجات رسیدم؟جبرئیل هر روز میادو تو چشام زل میزنه و میگه:اقرا.منم با یه لبخندی فقط نگاش میکنم.
عزیزم تا هنگامی که اینقدر پر رو باشی، هیچ امیدی به بازتعریف نیست.ولی چه سود که پرونده پر رویی مثل بیحیایی تا ۵ سالگی بسته میشه.اما قصه نخور.برای انسان هیچ چیزی غیر ممکن نیست
آن پسر رفت. هنوز دختر سر قرارش حاضر نشده بود. فکرش هم نمیکرد یه روزی نوبت او هم میشه، و بااینحال حال نشسته بود تو اون کافیشاپ تصنعی و حالبههمزن. دختر که اومد زود شناختاش، آخه عکسهایی رو که براش فرستاده بود همه مال همین اواخر بودن؛ گرچه از عکسهاش خوشگلتر و بهخودرسیدهتر بود. حرفی نداشت بزنه، آخه بار اولاش بود از این بهاصطلاح گهها میخورد. از همین بیحرفی اسلحهای ساخت قابلتوجه دختر. مثلاً داشت سیر میکرد در چهرهی لابد سحرانگیز دختر. چند کلمهای هم حرف زد، اونم با تظاهر به احساس بیقیدی و کنترلناپذیری منحصربهفرد خودش. به هر لطایفالحیلی که بود از عهدهی زدن مخ حاضر و آماده و خودزدهی دختر براومد؛ دختر او رو پسندیده بود و باقی همه شعر بود. احساس تسخیر دختر، ذهن انتزاعیاش رو ارضا کرد. خودش یه بهترش رو تو خونه داشت و میدونست که حفرهها و انحناهای این یکی و هیچ کدوم دیگه به پای مال خونگی خودش نمیرسه؛ بااینحال عطش بیپایانی به تسخیر تمام دختران شهر داشت، شاید داشت بابت چیزی انتقام میگرفت! اما جرقهای شیطانی دردم در ذهن مخوفاش شکل گرفت. مجاب شده بود که خوابیدن با این دختر، یعنی حمله به بکارت تمام دختران شهر، شاید به خاطر این که دختر پاک بود و معصوم، تقریباً میشد گفت بزرگتر یا مساوی تمام دختران شهر، درست مثل همهی دختران دیگر شهر. و دختر خوابید، اما نه! این مثال افلاطونی دختران بود که خوابید و با خوابیدناش کبرایی رو فراهم ساخت که هر دختری در شهر با قرار گرفتن در مقام صغرایش نه با آن پسر، که با عقل مفارق خوابید. و چنین بود که آنها هردو مسوول شدند، مسوول همه.
اون تو نمون، خطر کن و بیا رو مرزهای وجودت جولان بده. نترس، فوقاش به گا میری، از بیسروپایی که بهتره!
یه نظریهی توپ در باب خوانش قرآن دارم، اما حیف که نظریه و صاحب نظریه فراختر از این اند که حالاحالاها به انجام برسد. بااینحال عنواناش رو لو میدم تا شاید یه شیرپاکخوردهای تهییج بشه و بیافته دنبالاش؛ عنواناش است: «خوانش پدیدهشناختی قرآن»
گفته بودی: "سروش شواهد زیادتری رو باید بیاره" ؟؟ اما سروش از کجا شواهد بیشتری بیاره؟ مگه میشه شاهدی بر تجربهی یونیک نبوی آورد؟ حیف که یه دوربینمخفی مادون قرمز (کسی چه میدونه، شایدم فرابنفش) اون موقع تو غار حرا نبود!! میدونی حمید جون، انتظار آوردن شواهد بیشتر و درنهایت پذیرش آنها متکی بر فرض قبلی شباهت و همسنخی تجربهی نبوی با سایر تجربیات دینی آشنای ما ست.
اما دکتر سروش «هرگز» قادر به آوردن شواهدی بر فرضیهی خود نخواهد بود، چراکه وی، از روی اجبار یا خطایی استراتژیک، از خیلی وقت پیش داره سرنا رو از سر گشادش مینوازه. ما قبل از هر چیز باید تکلیفمون رو با خدا روشن کنیم. اگر خدایی شخصی ـ آنگونه که ما میپنداریم ـ وجود داشته باشد، اون وقت هرآنچه خواهد بکند که پادشاه است؛ شاید این خدا به بندهی سوگلی خودش، همکلامی با جبرایل مقرب که هیچ، مقامی محمود را عطا کرده باشد که به ذهن هیچ بنیبشری ـ سروش که جای خود دارد ـ خطور نکند! اما اگر خدا، ایدآلی انتزاعی و کلمهای بدون هیچ مرجع خارجی و انضمامی باشد ـ یعنی همان نظریهای که سروش اجباراً یا از روی خطای استراتژیک فعلاً بدان نپرداخته است ـ، یعنی اگر محمد «مجبور شده باشد» تجربهی انسانی خویش را به زبان قوم خویش (زبانِ خدا ـ محور) بیان دارد، آنگاه پنبهی خیلی از این چیزهای به قول تو روتین به راحتی زده خواهد شد. و این قصه سر دراز خواهد داشت، میدونی چرا؟ چون یه سرش میافته دست فلسفه...
بعدالتحریر: قویاً احساس میکنم که قسمت دوم این پستام در جواب حمید چرند بود. (البته نه در جواب این گفتهی دکتر سروش: اما پیامبر به نحوی دیگر نیز آفرینندهی وحی است. آنچه او از خدا دریافت میکند، مضمون وحی است. اما این مضمون را نمیتوان به همان شکل به مردم عرضه کرد؛ چون بالاتر از فهم آنها و حتی ورای کلمات است. این وحی بیصورت است و وظیفهی شخص پیامبر این است که به این مضمون بیصورت، صورتی ببخشد تا آن را در دسترس همگان قرار دهد. پیامبر، باز هم مانند یک شاعر، این الهام را به زبانی که خود میداند، و به سبکی که خود به آن اشراف دارد، و با تصاویر و دانشی که خود در اختیار دارد، منتقل میکند.)
در پاسخ حمید فقط باید یادآور میشدم که تفاوت کمّی، منتهی به تفاوت کیفی خواهد شد (اینجا یکی از پررنگترین ردپاهای اومانیسم رو میشه دید)، و در اینصورت خوشبختانه متوجه میشم که پست قبلی هم کسوشعری بیش نبود، و متاسفانه برای چندمین بار، علیرغم کینهی شتریام، میبینم که حق با هگل گوربهگور شده بود. فافهم!
خیلی حیفم میاد انجا به صورت تخمی مطلبو ذبح کنم.اما فعلا همینو داشته باش:
سیم خاردارایی داریم به اسم حلقوی(و ببین که این کلمه چه چیزیو به ذهنت میاره جرثومه
)اینا رو سرع نمیشه چید.
بارها اتفاق افتاده که جوانهایی مثل ما روی اونها خوابیدن تا بقیه از روشون رد بشن.اونها زجر کش شدن اما صداشون در نیومد.
و تو چه دانی جنگ چیست و به گا رفتن چیست.یه وقت دیگه مفصل میگم برات